یادداشت:
کاظم کاظمی در یادداشت اخیرش، "شهر تضادها"، گزارشی از بازگشایی دفتر موسسه "در دری" در کابل نوشته است، در پای آن نوشته پیامی نوشتم که بعد از ویرایش در اینجا می آورم. خواندنش خالی از لطف نیست.
از خبر گشایش دفتر در دری و این گزارش شما بارقه یی امید و کمی خطر را برای آینده این جریان مهم ادبی و فرهنگی حس کردم. امید به این که می اندیشم راستی "در دری" می تواند حتی پربارتر از مشهد در کابل بدرخشد و برای اهل ادب و هر کس که دغدغه درست نوشتن و درست سخن گفتن به فارسی را دارد به یک مرجع مطمین بدل گردد.
اگر "در دری" نیز به افت دیگر سازمان های غیرحکومتی "انجوها" یا دیگر اهل علم بازگشته از خارج گرفتار شود، هر کدام داستانی دارند از این که چگونه با هزار امید و آرمان به کابل آمده اند و اکنون پس از چند سال دور خود چرخیدن، در یک اداره به عنوان رییس یا مشاور یا معین و وزیر دلخوش کرده اند و یا در یک انجوی خارجی صبح تا شام پروژه جور می کنند و ایمل جواب می دهند، و همچنان کسی در کابل وقت برای کار جدی ندارد!
شما نیز با اشتیاق از دیدار رییس پارلمان و وزیران یاد کرده اید و از مصاحبه های زنده از شبکه های تلوزیونی و از محافل پر از آدم های مهم و همه اینها به اندیشه من دام هایی ست گه در راه در دری و آرمان هایش برای پربار ساختن ادب و معرفت خواهد بود. کابل شهری پرهیاهو اما تهیست و تنها وقت و پول فراوان در حال تلف شدن است، بدون این که نتیجه یی ماندگار به بار آورد.
در کابل آفت از همین ملاقات های بدون برنامه و محفل های باشکوه بی نتیجه و مصاحبه های پی هم بی هدف آغاز می شود. ابتدا آدم گمان می کند که راستی در حال انجام کارهای مهم است! در روزهای آغازین سال 1381 وقتی در کابل می توانستم هر روز دو تا سه وزیر را ببینم و با هر کدام از هر چه دلم می خواهد حرف بزنم همین حس مهم بودن را داشتم. پسانتر که وارد دولت شدم دانستم که حتی نباید اوقات فراغت ام را با دیدن بزرگان و رهبران تلف کنم و دوستانی که از نزدیک می شناسند خیلی خیلی کم یا هیچ گاه در خانه اهل قدرت یا در دفتر وزیران مرا ندیده اند.
نمی دانم چرا وزیران ما این قدر اشتیاق ملاقات های بدون برنامه با هر کس را دارند، - تحلیل این موضوع را به فرصت دیگر وا می گذارم- روزی یکی از همکارانم سر کار نیامد و فردا توضییح داد که دیروز برای قیرریزی 50 متر سرک پیش خانه شان همراه با همسایه ها به دیدار معاون رییس جمهوری رفته بودند! حالا مردم عادت کرده اند که در هر کار خرد یا کلانی به بالاترین مقامی که دستشان برسد مراجعه کنند، جالب تر این که مقام های دولت هم به این رویه عادت دارند و از آن خیلی حس رضایت می کنند! جریان در دری برای تداوم کار ادبی و فرهنگی خود نه به ملاقات های تشریفاتی با وزیران و نه مصاحبه با شبکه های داخلی و بین المللی نیاز ندارد.
مصاحبه ها نیز آفت دیگری است بلای جان اهل علم شده است، حدود بیست تن در کابل هر روز و در باره هر چیزی در حال مصاحبه و مناظره اند و هیچ کدام حرف نو ندارند و درک شان از کدام سیاست غرب یا خودی هم در حد خبر دست چندم در حد مردم کوچه و بازار بیشتر نیست، اما چه اشتیاقی دارند که هر شب بر صحفه طلوع و آریانا و ... باشند!
بدتر این که دیگر شرم از همه این تحلیل گران و اهل نظر رفته است، وقتی کابل بودم خسته شدم بس که چهره تکراری شاعر و استاد ادبیات دانشگاه کابل که قریب به هر روز از یک شبکه در مورد علت های سقوط شوروی یا رکود اقتصادی در امریکا یا تغییر اقلیم با شدت و حرارت بحث می کند و همان روز در شبکه دیگر در مورد مقایسه وزن رباعی یا غزل سخن می گوید و در شبکه دیگر در مورد انتخابات و مبارزه با فساد در دولت سر میز مناظره نشسته است، بیشترشان را که از نزدیک ببینی به حقیقت ماجرا می رسی که راستی حرفی برای گفتن و تخصص قابل اعتماد در زمینه ندارند.
راستش برای مردم این چهره های تکراری دیگر از اعتبار افتاده است و محبوبیت عمومی ندارند، مطمئنم که پسر یا دخترشان در مکتب به این که هر شب پدرش در تلویزیون است به هم صنفی خود فخر نمی کند، یا در دولت و محافل خارجی این تحلیل گران کمتر از دیگران خریدار دارند، در واقع، اینها هنوز در حال فروش کالایی هستند که دیگر خریدار نمانده است. بسیاری از کسانی که زمانی به علم و معرفت و روشنفکری شهره بودند را می شناسم که اکنون تنها با فروش روشنفکری خود در کابل ارتزاق می کنند و این بدترین شیوه زندگی باید باشد، وقتی می دیدم که یک مولانا شناس یا یک صوفی بر پشت درهای قدرت ساعت ها در برابر گاردها می ایستد تا پس از گذشتن از هفت در و بازرسی بدنی دیدار فلان مقام میسر شود، بیخی دل آدم از مولانا و حافظ و ... بد می شود.
اینها زرق و برق هایی است که تنها نتیجه اش بازماندن از کار جدی خواهد بود، امید من این است که دوستان فرهیخته در دری در کابل بار دیگر یک جریان زبانی قدرتمند فارسی را در کابل به راه بیندازید و همنشینی و درس و شب و شعر و داستان با جوانان تشنه آموختن را به مهمانی رهبر قوم و وزیر بی کار یا سمینار و ورکشاپ ها در هوتل سرینا و اینتر کانتیننتال و .... ترجیح دهند.
دام هولناک تر و نزدیک تر انتخابات پارلمانی پیش رو در سال آینده است، و با آن که من خوش دارم بعضی از این دوستان فرهیخته در دری را در پارلمان ببینم اما ترسم این است که این نیز دامی سر راه همه آن ارزشها و هدف های این نهاد ارزشمند باشد، و اگر خدای ناخواسته در دری دفتر مبارزات انتخاباتی شود، دیگر شکایت به که باید برد، نمی دانم.
تضاد ساختگی و هیاهوی اهل سیاست که این روزها میان فارسی و پشتو حساسیت بیش از حد را راه انداخته اند که حتی مردم در گوچه و بازار در مورد آن بحث می کنند و جریان قدرتمند فارسی ستیز را نیز از یاد برد که موسسه یی مانند "در دری" در برابر هجمه های احتمالی آن هیچ پناهی نخواهد داشت و تنها استراتیژی بقا گمنام ماندن و کار کردن و کار کردن بدون نمایش است و راه دیگر را من نمی شناسم.
یادداشت های مرتبط:
کابل مرا می خواند.
با حرفهاتون کاملا موافقم. در افغانستان در خفا و بدور از چشم مردم کار کردن واقعا بهتر است. من که چوب حسادت و رذالت افغانی را به جان و تن خودم خوردم. و این آرزو را برای کسی نمی کنم. مردم عجیبی داریم در عین مهربانی می توانند به حد ناباوری ظالم هم باشند.
پاسخحذفیاسین جان خوب نوشتی، با استفاه از تجارب شخصی نگرانی جدی رابرای همه دوستان فرهنگی بیان کردی اما به نظرم دوستانی که از خارج بر می گردند خصوصا آن عده از دوستان که از ایران بر می گردند با یک نوع مقایسه وضعیت و برشمردن مشابهت ها و نکات تفاوت با دشواری های غیر مترقبه روبرو می شوند. آنهای که راه برگشت دارند بر می گردند و تا چند صباحی بتوانند به شر و دیاری ک بیشتر عادت داشتند راحتر باشند. تا اندک امیدی به برگشت دارند زیاد دلبند داخل نمی شوند. ولی عده ای هم توانسته سبک زندگی دو زیستی را تجربه کننداز آنجای که صلاح کشور خویش را خسروان دانند شاید «در دری» هم با عبرت گیری از رفت امد های متعدد شش سال گذشته بتوانند جایگاه خوبی را در عرصه فرهنگی جامعه پیدا کنند.
پاسخحذفامین
سلام
پاسخحذفخوشحالم مینویسی یاسینم...
سلام
پاسخحذفخوشحالم که دوباره مینویسید... زود زود خبر می گیرم.